ملیسا ؛ هدیه آسمانی

سلام دخترم.سلام محصل بابا فصل مهر شد و وقت مدرسه رفتن شما.مامان کیفت را چندین بار چک کرد، مدادها، دفترها، پوشه ها، پاک کن، مدادتراش، خط کش، کتابها را نرسید سیمی کند،لیوان و جامدادی را در کیفت گذاشت، همه را برچسب زد، لباسهایت آماده است، بیشتر از اینکه دلش شور وسایلت را بزند، دلش شور آمادگی روح و روانت را می زند، چهل روز زودتر از پایان شش سالگی راهی مدرسه شدی، شش سال اول تمام شده و ما اضطراب داریم که نکند کم گذاشته باشیم، نکند در حقت ظلم کرده باشیم، میدانیم کوتاهی کرده ایم، گاهی کم طاقت شده ایم، گاهی فریاد زده ایم، گاهی آنقدر کارهایمان زیاد بود که برایت کم کتاب خواندیم، حالا با سواد می شوی و ما در حسرت کتاب خواندن می مانیم، می دانیم کم همبازیت شدیم، چقدر برای ریخت و پاش اسباب بازی ها غر زدیم. و چقدر صبور بودی و چقدر مهربان که با همه بدی هایمان بازهم عزیزترین برایت بودیم، چقدر صبر و تحمل و قناعت از او تو گرفتیم.

دلشوره عجیبی دارم، حسرت می خورم و اشکم پشت پلکهایم خفته و بغض در گلویم پنهان شده، هنوز تصور اولین لحظه در آغوش گرفتن طفل دو کیلو و هشتصد گرمیه ضعیفم اشکم را جاری میکند، ضعیف بودی و ناتوان.

این هفته عکس ها و فیلم هایت را دیدم، گریه کردم و خندیدم، چون مغبونی گوهر از دست داده حسرت خوردم، کودکی کودکم تمام شده و من همه وجودم، نفسم و قلبم را سپردم به دست دیگران، دیگرانی که با وسواس انتخاب کردمشان و نمیدانم ظرافت های روحش را درک میکنند یا نه، شخصیتش را گرامی می دارند یا نه، در شان انسانی کامل با او رفتار میکنند یا نه، باطن حرفهایش را می فهمند یا نه، شکننده بودن روحش را می فهمند یا نه... نکند حرفی بزنند و طوری رفتار کنند تا شخصیتش لطمه بخورد و آن طور که باید روحش رشد نکند....

و من می ترسم و می ترسم از روزهای دیگر از روزهای پریشانی بلوغ که روحش قصد اوج گرفتن دارد، از روزی که مستقل زندگی کند و من جای خالیش را تاب نیاورم، از روز رفتنم از دنیا که غصه بخورد و دیگر پدردو یا مادری نداشته باشد که نازش را بخرد و بارش را بکشد، از روزهای پیری اش که نمی دانم کسی هست که دستان پیر و رنجورش را بگیرد و هم پایش آهسته قدم بردارد...

امانت نارس و معصوم خداوند را به ذات قادر و متعال و مهربانش می سپارم که از بهترین مادران و پدران مهربان تر است .آری دختر نازنینم ملیسا ،این پست را در ماموریت استانی شهر گرگان برایت می نویسم.وقتی شنیدم که دیروز سه ساعت تمام اشک ریختی و خواهان رجوع به مادر و پدر بودی ،نشان از تایید دل نگرانیهای بالاست.اما دلخوشم.دلخوش به اینکه معلم نازنین تو ،خانم محمدی به گفته خودش دختری دارد که بسیار شبیه توست و به همین منظور تو را بسیار دوست دارد.امروز به لطف خدا در مدرسه آرام بودی و دلشاد.راستی دختر ناز بابا،مادر میگفت دیشب سرفه صوری و الکی میکردی و اعلام کردی ،اگر من فردا مریض بودم و نرفتم مدرسه ،نگید بهانه گرفتم،الهی قربونت بره بابا.

بگذارید کودکان بچگی کنند...........

 L




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 / 7 / 1395 | 22:36 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام به دختر ماه خودم.خانم خوشگله تبریک میگم خدمتتون.بله.شما امسال ایشالله می ری پیش دبستانی .الهی فدات بشم هفتم مهرماه جشن پیش دبستانی شما نازنین دخترم گرفته شد و من و مامان هم تو جشن شما شرکت کردیم. توی جشن خانم مجری پرسید بچه خوب چه ساعتی باید از خواب بیدار بشه؟دیدیم صدای ملیسا خانم از اون جلو میاد که مامان،مامان وقتی هم که ما کلی خودمون رو بالا پایین انداختیم تا شما از تو جمعیت ما رو ببینی. بعد از اینکه به رویت حضرتعالی رسیدیم،سئوال کردید که مامان من ساعت چند از خواب بیدار میشم؟فدات بشم .تمام اولیاء زدند زیر خنده.قربونت برم بابا.بعد جشن هم رفتیم تو کلاسها و با هم عکس انداختیم . من نیم ساعت نشستم روی نیمکتها و یاد گذشته ها و دوران قدیم کردم بابا.یادش بخیر.شما هم ایشالله بزرگ می شی و مدارج بالا رو طی می کنی و دلت برای تمام این روزها تنگ میشه .اما یک واقعه دیگه هم داشتیم و اون هم جشن تولد شما بود ببخشید بابا اگر با تاخیر دارم این پست رو مینویسم.خیلی سرم شلوغ بود دخترم. راستی بابا جون یادت نره، جشن تولد من هم بود . آخه میدونی بابا ، من متولد 30/06/1360 هستم و شما هم متولد 30/06/1390 یعنی یک فاصله سی ساله و البته نقطه اشتراک روز تولد. ایشالله که همیشه سلامت و پایدار باشی.بیا دعا کنیم تا خدای خوب ومهربون حافظ و نگهدار تمام بچه های معصوم و دوست داشتنی و همچنین پدر و مادرهای مهربونشون باشه.آمین

یک مورد دیگه اینکه یه مجتمعی به نام شهر کودک تو تقاطع باقری رسالت باز شده که در نوع خودش زیباست و می تونه نیازهای کامل پدر و مادرها رو برای فرزندانشون تامین کنه. یه شهر بازی فکری و مهارتی خوب هم داره که شما کلی ازش لذت بردی. بیا به خاله ها و عموها پیشنهاد بدیم که حتما سر فرصت یه سر به اونجا بزنند.. در انتها چند تا از عکسهای شما مهربون رو اینجا می زارم.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 / 7 / 1395 | 22:13 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام دختر نازم محبت. الان که دارم این نوشته رو برات می نویسم هفتم تیر ماه سال هزار و سیصدو نود و پنج و بیست و سوم ماه رمضونه.

گل دخترم چند روز پیش بعد از تموم شدن امتحانات ترم من و مامان و کلی خستگی ، تصمیم گرفتیم یه سر بریم شمال. اونم کجا؟ رامسر. هوا کلا خوب بود . من و شما و مامان و بابایی و مامانی و عمو حمید و خاله شادی و پریا و آریا. کلی بهمون خوش گذشت . مخصوصا دریا رفتن به شما خیلی چسبید و دائم می گفتی بریم دریا . البته عمو سامان و خاله شیما غائب جمع ما بودند اون هم به یک دلیل خوب . که ایشالله بعدا ازش رونمایی میشهمحبت من که خیلی مشتاقشمبوس

چهار روز اونجا بودیم و حسابی خوش گذشت .از کنار روستای کتالم که حبیب محبیان خواننده مرحوم که در اون ساکن بود و چند روز پیش به رحمت خدا رفت رد شدیم ولی بخاطر ضیق وقت نشد که از نزدیک فاتحه بفرستیم ، رفتیم تنکابن.لاهیجان.رشت.جواهر ده و جنگل صفا رود ، بازار روز رامسر و .... خلاصه کلی به شما و اریا و پریا خوش گذشت . الهی فدات شم . این پایین چند تا از عکسهای سفرمون رو میزارم .

راستی بابا دو ماه پیش هم با پرهام رفتیم شهر بازی ارم . اونجا هم کلی به شما خوش گذشت . چند تا از عکسهای شهر بازی رو هم براقرار می دم تا به یادگار بمونه.

قربونت برم امسال باید بری پیش دبستانی. من دلم نمیخواد . اخه تو هنوز اندازه فنچی و نمیتونی از حق خودت دفاع کنی. تا حرف بهت بزنند اون دل کوچولوت می شکنه. الهی قربونت برم من واقعا دوست دارم از سال بعد بری پیش دبستانی. اما مامان مصره ئو اصرار داره. قربونت برم.فکرش رو بکن مقنعه بپوشی با مانتو. الهی.

این عکس نمایی از جنگل صفا رود هستش . به همه عزیزان پیشنهاد می کنم تشریف ببرن.تو مسیر جواهر ده

خواب ناز ملیسا خانم و پریا و اریا در راه جواهر ده در خودرو

این هم تصاویر حضور پرهام خان و ملیسا خانم در شهر بازی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 / 4 / 1395 | 15:57 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

دختر نازم سلام بوس. سال نو مبارک عزیزم محبت. قند عسل بابا ، خوشگل و مهربون بابا ، الهی فدات شم مه جبین دخترم ،  الان که دارم این متن رو برات می نویسم ساعت 01:50 ظهر جمعه مورخه 13/01/95 هستش ( تو روز سیزده بدر ، هوا سرده و بارونی و احتمالا یه سر می ریم بیرون و دور می زنیم ) . راستش امسال عید رو خیلی خوب شروع نکردیم . برای عمو سعیدت مشکلی پیش اومد که تا ایست قلبی پیش رفت و با لطف خدا و تلاش کادر بیمارستان ، عمو سعید سی ساله به زندگی برگشت و توسنت یه بهار دیگه رو ببینه . بیا به رسم دیرین ، دستای مهربونت رو به سمت آسمون بگیر و از خدای مسلمونا ، زرتشتی ها ، مسیحیان ، یهودی ها و ... که همون خدای واحد و مهربون هست بخواهیم تا همه بیماران رو شفا بده و خوشی و سلامتی رو بهشون هدیه کنه. بیا از خدا بخواهیم که بحق خانم فاطمه زهرا و تمام اولیاء الهی هر چی کودک و نوزاد بیمار هست رو به خاطر آه دل پدر و مادراشون شفا بده .

خوب خانم خانما این چند روز به شما خیلی خوش گذشت . کلی با پریا ، آریا ،پرهام، امیر مهدی و مهدیه رفتی شهر بازی ، پارک ، فروشگاه و ... و خیلی بهت خوش گذشت . خدا رو شکر . الهی فدات شم . این ایام عیدی باعث شد تا یه مقداری بیشتر در کنارت باشم و کلی لذت بررم از لحظات با تو بودن . دوستت دارم ناز گلم . چند تا عکس برات اینجا می زارم خانم خوشگله.




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 / 1 / 1395 | 13:33 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |

سلام دختر نازنینم .الان که دارم این متن رو می نویسم خدا شما نازنین دخترم رو چهار سال و سه ماه و بیست و شش روزه که به ما داده . محبتخدا رو شکر . ایشالله خدا به همه خانواده ها فرزند صالح و سالم عطا کنه . بالاخره امروز وقت کردم تا بیام برات بنویسم . خوب بابا جون بزار ببینم از چه موضوعاتی باید برات بنویسم ؟ خوب اول از همه اینکه امروز مامان امتحان آخر این ترمش رو داد و خدا رو شکر تمام نمره هاش ایشاله بالای هفده میشه . خودش که علاقه نداره اما من دارم تشویقش می کنم تا با اخذ معدل بالای هفده برای بدون آزمون دکتری حسابداری شرکت کنه . الهی فدات شم . ببخشید بابا اگر یه برهه از درس خوندن من و حالا هم درس خوندن مامان باعث میشه تو این چند ساعتی هم که تو خونه هستیم نتونیم سیر باهات بازی کنیم . الهی قربونت برم که تو هم دختر نازنین و ما رو درک می کنی و بی سر و صدا خاله بازی می کنی .

دیگه برات بگم که منم به لطف خدا هفته پیش رفتم مصاحبه و خدا رو شکر قبول شدم . انشالله از ترم بعد تو دانشگاه آزاد کلیات حقوق تدریس می کنم ، البته من و مامان با هم یه کتاب نوشتیم به همین اسم . ایشالله داریم کارهای چاپش رو می کنیم . قسمتهای حقوقی رو من و قسمتهای مالی و حقوق تجارت رو مامان تهیه کرده .به هر حال دختر گلم اینا رو نوشتم تا بدونی ما هر چی تو زندگیمون داریم به برکت وجود تو نازنین و فداکاریهای پدر و مادرامونه .

خوب از خودت بگم دختر نازگلم . بابا جون نمبدونی ماشالله چه خانمی شدی ؟ یه حرفهایی می زنی که من شک می کنم تو چهار سالته؟الهی قربونت برم .مثلا پریا داشته درس می خونده ، رفتی بالا سرش گفتی : منم باید برم مدرسه سر در بیارم این(پریا) چی می خونه. قربونت برم الهی .

بابا جونم تو این چند ماهه یه دلیل مشغله کاری کمتر میام می نویسم و متاسفانه خاله ها و عموهایی که برای خوندن وبلاگت تشریف میارن ، کاهش پیدا کردند . ایشاله خودت که بزرگ شدی و تونستی وبلاگت رو ادامه بدی ، می دونم که این وبلاگ یکی از بهترین ها خواهد شد . چند تا عکس از این مدت برات می زارم دخترم . دوستت دارم.

ببخشید با تاخیره ، اما اینها عکسهای محرم سال 94 هستش

اینجا شما خودت رو تو برنامه عمو پورنگ می دونی و داری تشویق می کنی

ملی خانم و سی دی های کارتونش

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 / 10 / 1394 | 22:43 | نویسنده : بابای ملیسا خانم ناناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد